به نام خدا<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

در سال ؟135 در تهران به دنیا اومدم.و مثل همه شما دوران کودکی رو سر کردم .دبستان رو در مدرسه شهید سیاوش وصال در شهران خوندم.مدرسه راهنمائی م هم در همان منطقه و در مدرسه امام بود.خوب شرایط اون زمان با حالا خیلی فرق میکرد و بچه ها  در شرایط سخت تری بزرگ میشدند.ما و من هم در  اون شرایط بودم.از مدرسه فرار کردن ها...دعوا کردنها و....خلاصه که از طبیعت منطقه کن و سولوقان که حالا به یه جای تفریحی تبدیل شده استفاده میکردیم .در سال 1374 پدرم خانه و ... را فروخت و ما در شهر هشتگرد یه دامداری خریدیم.خوب خودتون قضاوت کنید که رفتن از  تهران به یه محل غریب و کوچک چه قدر سخت بود ومن سختی این اتفاق رو با دوستی با موجودی از بین بردم که بعدا تبدیل شد به بهترین دوست من وا ون کسی نبود جز گرگی توله سگ شیانلو که از 2 ماهگیش من بزرگش کردم.گرگی سگی بود کاملا اصیل و مهربان .بسیار باهوش.اون مراحل رشد رو به سرعت پشت سر گذاشت و تبدیل شد به یک سگ نگهبان و بزرگ .دوستی ما به حدی بود که من اون رو پیش خودم میخوابوندم.گرگی درست مثل یه بچه بود بچه ای که من تربیت ش کرده بودم وکاملا مطیع من بود.اوج رفاقت ما موقعی رسید که من در یک روز بسیار برفی در باغ ودر حال گردش مورد حمله چندین سگ ولگرد قرار گرفتم و گرگی با تمام وجود از من حمایت کرد ومن تازه فهمیدم که اون منو چقدر دوست داره و علاقه من به اون جند برابر شد .به حدی که دیگه اصلا خونه نمیرفتم و تنهایی میمون دم تو باغ ج.ن میدونستم کرگی حواسش به همه جا بود.نا گفته نمونه که من یه سگه دیگه هم داشتم که جایگاه گرگی رو نداشت اما اون از گرگی وحشی تر و خطر ناک تر بود.

بگذریم سال اول ما بسیار پربار و پر سود بود اما سال دوم ما با شکست روبرو شد وپردم اکثر سرمایه ش رو از دست داد اینجا شروع مرحله تازه ای بود از زندگی پر تلاطم من..............................این داستان ادامه دارد

 

/ 2 نظر / 14 بازدید
صنم

سلام م م م م ... صد تا سلام // نقطه، پيش چشم هر كسي، شكلي دگر دارد! نگاه هر دو انسان، در جهان، مانند هم؟ هرگز! بياموزند: كافي نيست، تنها، بگذرند از ديگران و بخشش خود را، بيان دارند! بياموزند: خود را هم ببخشند و پس از آن، جان و دل، آسوده مي ماند!... سكوتي، دلنشين تر بود، رويا، همچنان، زيبا! سپاس خويش را، من با خدايم، با صميميت، بيان كردم! و پرسيدم : آيا هست چيزي كه، بيان داريد؟ خدا، لبخند زد! گويي، گلي، در آسمان سينه ام بشكفت! و پاسخ گفت : فقط اين را، به ياد آرند، من در هر كجا، هستم!...//منتظر ادامه نوشته های شما هستم...پايدار باشين

صنم

سلام...// ادامه نوشته ها ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!